|
هشت بهشت
خیــر در آن چیزیست که اتفاق می افتد...
|
سلام خدمت همه دوستان
اول یه تشکر صمیمانه بکنم از همه دوستان مجازی و واقعی ک تبریک گفتن قبولی بنده رو در ارشد... ممنونم ... انشاا. قسمت خودتون و دوم اینکه.. ازونجایی ک بدنبال این قبولی و انجام کارهای تابعه من هم مشابه ایشون، مدتی نیستم و مشغول کارهای مقطع جدیدم، نمیرسم مثل گذشته بیامو سر بزنم و جواب محبت هاتونو بدم. و سومی مطلب دیگه ای هست. و اون اینه ک من دارم ازینجا اسباب کشی میکنم و میرم. این وبلاگ " آخرین بازمانده" از یه ارتباط هست و من میخام همین آخرین بازمانده رو هم دیگه نداشته باشم. این که تا امروز این مسئله به تأخیر افتاد قطعا دلیل داشته و مخاطب اصلی این آخرین بازمانده، کاملا مطلعه که چرا تا الآن صبرکردم... ... دوستان عزیز و گل و گلاب،من ازینجا میرم.. نه از دنیای مجازی انشاا. فرصتی گیر آوردم این وسطا؛ بهتون سر میزنم. در مورد احداث وب جدید هم فعلا تصمیمی نگرفتم. ... تو این مدت که من اینجا حضورم پررنگ تر بود، خوبی بدی ای دیدین و شنیدین ببخشین و حلالم کنین. راستی بچه ها، من لینکاتون رو ازینجا حذف کردم شماهم لینک اینجارو حذف کنین. ایشاا. اگر وب جدیدی اختیار کردیم(!) دوباره لینک میکنمتون! اممم!! دیگه چی میخاستم بگم؟؟! و یه تشکر ویژه از همتون ک توی این مدت همراهم بودین. مخصوصا مائده خانوم عزیز ،سمانه خوب و مهربونم، آقا مرتضی وآقا محسن و آقا حامدِ گل، و همشهریای خوب و دوست داشتنیم آقا سعید و آقا مهدی و دیگه کسی از قلم نیفتاد!! آهان! آقا نیما با قلب سپیدش و راحله خانوم سپاس از همه شما خوبان خداحافظتون تا سلام دوباره :) التماس دعا
برچسبها: آخرین پست [ 91/06/17 ] [ 9:37 ] [ r@hele]
... + خدایا ممنونم ازت [ 91/06/12 ] [ 10:40 ] [ r@hele]
باز باران با ترانه میخورد بربام خانه، خانه ام کو؟ خانه اش کو؟ آن دل دیوانه ام کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران، گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین... در پس آن کوی بن بست، در دل من آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز.... غرق در غمهای امروز... یاد ياران رفته ازیاد،آرزوها رفته برباد! باز باران،باز باران،میخورد بر بام خانه... بی ترانه، بی بهانه! شایدم، گم کرده خانه! [ 91/06/09 ] [ 17:4 ] [ r@hele] خدا بــــده شانس!
... همین چیزاس که باعث افزایش نگرانی ها میشه دیگه!
... منبع عکس ها : عکس اول " یه شوهرم نداریم " عکس دوم : یادم نمیاد! برچسبها: نمکی [ 91/06/07 ] [ 16:17 ] [ r@hele]
سلام! دوست عزیزم؛ سمیرا خانوم مطلبی رو برای بنده فرستادن و ازم خواستن بذارمش توی وبم. منم اطاعت امر کردم شما هم بخونید، مفیده . البته مخاطب اصلی این متن خانوما هستن ! : دی 8 اشتباه خانم ها در اولین ملاقات: این که چه اشتباهاتی کرده اید، چه خواستگارانی داشته اید، چه بر سر زندگی تان آماده و ... . جلسه اول آشنایی وقت تاریخچه گفتن نیست. از حال بگویید وآینده. در جلسات بعدی می توانید کمی به گذشته بروید و هم از گذشته خودتان حرف بزنید و هم از گذشته او با خبر شوید. در همان جلسه اول شروع به خط و نشان کشیدن و بیان انتظارات مالی تان نکنید. اجازه بدهید طرفتان هم فرصت حرف زدن داشته باشد. ضمناً، لازم نیست همه اطلاعات مربوط به زندگی، شغل، تحصیلات و خانواده تان را پشت سر هم، یک نفس بیان کنید. حریم تان را رعایت کنید و حتی اگر در همان نگاه اول او را پسندیدید، ذوق زده رفتار نکنید. بگذارید رابطه تان کم کم جلو برود و رسمیت پیدا کند. 5- فخر فروشی نکنید خواستگار شما و خانواده اش، موقعیت شما را می دانند. اگر هم از قبل چیزی درباره شما ندانند، با ورود به خانه تان می توانند نقاط قوت خانواده شما را درک کنند. بنابراین روی دارایی هایتان، اصل و نسب و جایگاه تان زیاد از حد تاکید نکنید. فقط در حد معرفی بگویید و بقیه موارد را به سوال پرسیدن او واگذار کنید. جلسه اول دیدار، فرصتی برای بیشتر آشنا شدن است. بنابراین از خودتان، فعالیت هایتان و چهارچوب های زندگی تان بگویید. موفقیت ها و برنامه های آینده تان را بگویید اما مختصر و کلی. وقت برای صحبت درباره جزئیات زیاد است. آن را به جلسات بعد موکول کنید. همین طور که هستید باشید. درست است که شما بالقوه عروس مجلس هستید اما قرار نیست مثل یک عروس آرایش کنید و لباس بپوشید. سادگی این حسن را دارد که واقعیت شما را نشان می دهد. اگر در جلسه خواستگاری قرار شد یکدیگر را خارج از خانه هم ملاقات کنید، ترجیحا تعیین محل ملاقات را به خانواده ها بسپارید. در غیر این صورت سعی کنید شما تعیین کننده باشید و تا حد ممکن محل این قرار در اطراف خانه شما، محل کار یادانشگاه تان نباشد تا در صورت به هم خوردن نامزدی و آشنایی، نگران قضاوت اطرافیان نباشید. [ 91/06/02 ] [ 15:11 ] [ r@hele] سلام عیدتون مبارک
[ 91/05/29 ] [ 7:40 ] [ r@hele]
بعضی وقتا یه چیزایی هست که آدم میترسه بنویسشون ... نه ترس از نفسِ نوشتن بلکه ترس از قضاوت شدن...
++ چه حیف ماه رمضونم داره میره [ 91/05/27 ] [ 22:3 ] [ r@hele] |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |